قطره ای
بر سرنوشتم
هدایت شده از
چشمانم.
اشکی بر انتخاب و
نداشتن.
سودمندی
تحفه ی پدری ام بود
که به هیچ
کارم نیامد.
یکی از
همین روزها
شکستت
غرورم را
باز می یابد
و غرورت
شکستم را
نزدیک.
ماه !
خسته سرک می کشی !
با فریاد هایی وحشی
در ساعت 3 صبح
که همیشه یا
خیلی دیر است
یا خیلی زود
راه دوری نمی توانم بروم
وقتی تنها در خواب
می بینمت
ریشه ی این درخت را
فرو رفته تر
در قلبم می تپم.
وقتی توی خیابان هم
چهره ات را
باز نمی شناسم
و نامت را .
آسان بگیری می گویند
"ببین
که چگونه عشق می ورزد !"
و سخت بگیری می گویند
"طفلک خدایش را
از دست داده"
و می دانم که هیچ گاه
همچون کودکی ام
از این درختزار خاطره
رد نخواهم شد.
شب به
تمامی ی خویش آمده
با تکانه هایی چون
سکته ای در رویا
آرزویی در خواب
و رویا که
سرک می کشد
آنگاه خفاشی
در چای ام
می شاشد.
مردی با عینک دودی
در آتش ته سیگارم ظاهر می شود.
مادر بیشترم
در آغوش می گیرد.
دیگری که ترکم
گفته باز می خواندم به
ادامه ی بازی.
صدای معده ام
در گوشم می پیچد
نمی تواند این
اتفاقات نیفتاده را
هضم کند
بالا می آورم.
اردیبهشت 89 _ لاهیجان
نمی اندیشد
کلنگ بردارد بزند
بر سر هرچه
نه بدترش
همچون
نگاهت بر شقیقه ام.
گاه دو مغز می خواهم
یکی بیاندیشد
یکی برای خودش.
آنوقت می شود
همه ی تحفه ی درویشی ام
برگ سبز هایی که کشیده ام
همچون انگشتی در مقعد
که ژرفساخت مدفوع را
می کاود.
سیگاری می افروزم
همچون هندل ماشین عهد بوق
راه بیاندازد
این وامانده مخ بدبخت را.
در گورستان که بروی
یاد بابابزرگ می افتی
"این روزها مردها هم
مثل زنها
می نشینند و ..."
بی خیال!
بابابزرگ رفته است
همچون عهد بوق
همچون خیال نداشته ام
دعا می کنم درست فاز بگیرم
دست به دامان این مغز بدبخت
که نمی دانم
چرا هنوز
چپ نکرده است
که هرکه می پرسد
"هنوز سالمی؟"
شاید نگویم که دو مغز داشته ام.
تا جایی که حافظه ام
یادش می آید
همیشه گشته ام
دنبال یکی
یکی ، یکی
سیر نمی شود
این شکارچی.
شکار تازه
فکر تازه ای که نمی آید
مگر خوابش را ببینی!
این روزها
همه چیز در خواب
گنگ می آید
پیش از هر اتفاق.
حالا رویهم آنقدر خواب دیده ام
که مادرم میگوید
"تا لنگ ظهر خوابیده ای!"
نمی داند
مغزم باد می خورد
کتاب هام خاک
و خودم هرچه گیرم بیاید
همچون قلبم بی کلنگ
یا من بی سیگار !
یک جای این معادله
بد جور می لنگد.
می روم امامزاده ای بیابم
نذر کرده ام فازم نپرد
چون گنجشکی
از روی دیوار.
این جای قصه اش
کافکا بیاورم
یا دختر همسایه مان
فرقی نمی کند،
بند نافم را
به سنگ قبرم
دخیل بسته ام
فاتحه ام را
خدا خوانده است
با کلنگ زدنش در زمینی که هرگز
مرا نزایید.
لاهیجان _ 85
برف نو
سلام
سلام
بنشین خوش نشسته ای بر بام
شادی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی است
این ایام !
"احمد شاملو"
سکوتم را
اگر بشکنم
هم نیستم.
خلوتی خوش هم نشد
که فکرش می کردم.
همیشه ی کار
لنگی از جایی درز می کند
که فکرش می کردی.
این بار هم
شاید
ترا به خدا
جوانیم می شکند.
آنقدر از توجیه کردن
می ترسم،
که بدم آمده است
بشکند
نکند
یکدفعه
شیشه ی عمر معصومیت....!
حرف های خنده دارت
از ما
بالا تر پریده است
شب جمعه و
حرف و
گپ خنده دارو
این عصمت از کجا !؟
جهانی لنگ می زند
تمام سنگ هایش
نشانه رفته ام.
من مانده و
پایی شکسته که هیچوقت
سکوتم را
جایی نبرد.
1384_زاهدان
سالها پیش
به پسرم گفتم
چه تلخ است
در جلقی طولانی مردن
و نفهمید
که عزراییل
چون کودکی
که در دستشویی
زاییده شود
چارگوشه ی خلوتم را
بهتر از تو دید زد.
تقصیر تو بود
که یادم رفت
عشق بود یا شانس
که فقط یکبار
در خانه ی آدم می خوابید.
این رسم زندگی نبود
که بخواهی
رویاها را
از نقابت جدا کنی
و بگذاری
درٍٍ کشوی میزی که هیچ کس
پشتش نمی نشیند.
تقصیر من بود
که خیالت را
از تو جدا کردم
رویاها را از نقابت
تو را از زندگیم
و تبعید کردم
به جزیره ی پرتی
کاغذی درون بطری
عطری در شبی
و یادی
که از یادم نرفت.
16/1/87
حالا هواپیمای ما
از میان بادهای داغ
بر فراز افریقا می گذرد.
از این بالا
افریقا مثل ویولنی است عظیم.
شکی ندارم
دارند در سرزمین سیاه و پر خشم افریقا
آهنگی از چایکوفسکی را
با ویولون سل
می نوازند.
و گوریلی
دست های دراز و پر مویش را تکان می دهد
و هق هق می کند....
ناظم حکمت
( از منظومه ژوکوند)
نام تو هرچه ماند در یادم اندر این باده می نوشم
آنچنان تشنه خونم که نجیب زاده می نوشم
رفت عمری و آن اشکت که نریخت هیچوقت از چشم
قطره قطره بی هیاهو من در این جاده می نوشم
روز سختی شده است اینجا مرگ هم که نمی آید
سر به زیر و کف بر لب از نفس اوفتاده می نوشم
هر زمان که گریه کردم مادرم گفت هی ساکت
خفه شو که ناچارا" اینچنین ساده می نوشم
میخکی خشک بود آن هم مدتی است گم شده در نور
خواهرم رفت و برنگشت و من منتظر ایستاده می نوشم
آفتاب صلات ظهر رنگ بابا را ندارد که
مادرم پس چه می گوید آن خداداده می نوشم؟
خانه قدیمی هم برکتش مدتی است رفته
شخم هم که زدم بر سنگ جام بی باده می نوشم
زمستان 82 - زاهدان
گفتی چشم بازکن
بنگر
این دنیای توست
دنیای زیبایی
که لایقشی.
ودنیا
در پس پشت
پلک هایم
به دری دیگر می رسد.
تصاویری پلید
انگشتی در مقعد گربه ای
آنقدر می چرخد
تا به کثافت برسد.
چشمم را می بندم
نمی توانم ببینمش.
تصاویر مضحک
یواشکی جوری که نبینمشان
از پشت چشمانم
که به من پشت کرده اند
می گذرند
پشت به پشت همه.
گفتی حالا همه بیایند
بخندند
چشم باز کنند
و دنیای زیبای ما را ببینند.
نه ! هرگز اینگونه نبود
گرچه بود!
و فرق نمیکند
چشم باز یا بسته
خوابم نمی برد
و دنیا
چون کابوس هر شب
مردی تنها
سویه سیاه خود را
به رخ می کشد
و هر شب
عطر غلیظ
مایعی آشنا می گیرد.
و اینگونه هر شب
با فریادی از خواب می پرم.
به اعتصاب چشمانم
پایان دهید
این دنیای من نیست.
88/5/27
قلبم
در باران
غرق شد.
حباب های سیگار
از آب
بیرون پریدند.
می خواستم مومیایی ات کنم
نشد
زنبور روزه گرفت
گلهای پیراهنت به آب زدند و
آتشت گورم را گلستان کرد.
87/9/21
گورم
سکوت مرموزی است
در خستگی جانم
از زخمنای حضور
همیشه تو.
بی بهانه آمده ای
که بروی
به خاک افتادنم آرزو گشته.
شبانگاه
به صبح رسانده ایم
ابری نیستم.
خنده دار است. نه ؟
همیشه همین را میگویی
مثل مادر
همه اینها
تکراری شده.
بله
توجیه نمی شود
این.....
اسمش را چه بگذارم؟
باز این وجود بی تن
تن بدون .....
این را هم نمیدانی
می دانستم.
حالا سعی کن
ادامه اش را بگیری
بدون سیگار فیلتر قرمز
می بینی؟
همیشه چیزی کم می آید
که حضور ندارد.
حالا سر ساعت هم بلند شوی
این پازل
درست نمی شود.
24/1/85
سراسر راه را
شک نکرده ای
که انکارم می کنی.
حالا که آسمان را
روشن نکرده ای
رنگ موهایم
لطافتش را
گم نمی کند.
می دانی که آخرش
کم آورده ام
تمام بوسه هایم را
برایت
بدهکار بوده ام
انگار تمام راه ها
به سویت
ختم نمی شود.
گوشم در ازدحام
لغات بی معنیم
صدایت را
گم کرده
حالا خودت هم
پیدایم کنی
ویرانه ایست بر تنم
در پالتویی
که خودم را
از تو پنهان می کنم.
تو نخندیدی و آسمان
ستاره اش را
برایم فرستاد و
ستاره های سردوشی ام
بر پالتوی کهنه ام
نمی درخشند.
کسی به ستاره
خرده نمی گیرد
که چرا ناز کرده ای.
می بینی که همه جا
هوایت را دارند و
دلم
که هوایت می کند.
شاید اینگونه
تسلیمت شده بودم
که فقط تو فهمیدی و
آسمانی که غم گرفت.
همهمه
آمد و رفت
منکر شدم
همه اش را
چه بگویم
حالا که تمام این راه را
نیامده ام
که به خود
شک کنم .
گفتم که سرسری بگیرو
سر به سرم بگزار
که هیچ کس
خرده ای نمی گیرد
بر دیوانه ای
که دوستت داشت.
۱۶/۷/۸۶
جمع می شوم
تمامی شبم
سنگسارت شوم.
دوری ات بی لبخند
بر دوشم
ماه
فاصله ات را کم کن
تنهایی گم شوم
پیدایم نمی کنی.
حالا دیگر
قطره ای از روزم
دور نمی ریزم.
در حسرت حسرت هایم
مانده ام و
دور از خودم
پنهانی اشک
خرج نکرده ام.
حالا از هر طرف
که حساب کنی
تک افتاده ام
روی آن
نیمه ی دیگر زمین
که نه نخلی دارد
نه قایقی
نه ساکنانی.
آنقدر تنها شده ام
که عددها را
خوب میشمرم
یک ، دو ، سه ، چهار.
اعداد كه بروند
پي گور پدرشان
سيگاری که جنگلی را کفایت کند
نیست
تو نباشی
غزل گفتنم هم
نمی آید.
در عرض این سرزمین
عروض شعرم
ردیف شده اند
یک ، دو ، سه ، چهار.
چه دیر غروب می شود اینجا.
آنقدر دیر
که سرم را به هر طرف
بچرخانم
بینمان کوهی
گیر کرده است.
حالا آنقدر
شمرده ام
دور و برم
روزها و آدمها را
سیگارهای نداشته
قدم هایم
وسرآخر خودم
که یکی از همین روزهاست
که پشت یکی از همین کوهها
به سمتت
غروب کنم.
۲۰/۶/۸۶
سیخکی درقلبم
سنگ قبرهایم چه کم اند.
آن همیشه ی بی من
بی من با تو
تورا برای خودش می خواهد و
این عشق را
برای خودش آرزو.
خودت باش
اما
احترامت
شاید
خروس سرکنده ی
سبزی پلو با ماهی عید
یا مهریه ی دختری
حتما" پری دریایی ی
آبهای جنوب.
آخر این جان
مرجان اگر
ارزشش باشد
فرقی نداشت آنوقت
اگر خرداد بود
یا مرداد
یا مهرداد.
بابا
مهر
داد
روی سنگ قبرش می نوشت
تا که مرجان هست
میخک در آب جنوب می میرد.
تابستان ۸۱
